خاطره (بچه ها با هم بخندیم )
دومين سال تدريسم را در دبيرستاني مختلط در روستاي (( راك )) از توابع شهرستان دهدشت1 ، مشغول به كار شدم. بسيار با انگيزه و علاقه مند به شغل معلمي بودم ؛ به گونه اي كه براي تدريس در هر جلسه ، ساعت ها مطالعه مي كردم و با آمادگي كامل و زودتر از دانش آموزان ، در كلاس حضور مي يافتم . در آن دبيرستان ، روان شناسي سال سوم ادبيات و علوم انساني را تدريس مي كردم . يكي از مباحث كتاب (( هيجان ها )) بود . در اين مبحث ، موضوعاتي چون : ترس ، خشم ، محبت ، شادي و ... مطرح شده بود . قبل از ورود به كلاس و تدريس اين درس ، براي جلب توجه دانش آموزان و معرفي غير مستقيم موضوع درس با چند نفر از دانش آموزان ، صحبت كردم تا برخي از هيجان ها را به صورت نمايشي در كلاس ، نشان دهند. به عنوان مثال، يكي از دانش آموزان را پاي تابلو آوردم تا درس قبل را توضيح دهد ؛ در اين حين ، يكي ديگر از دانش آموزان از جايش بلند شد و به سرعت پاي تابلو آمد و آن ديگري را در بغل گرفت و بوسيد (هيجان محبت)و دوباره برگشت و سر جاي خود نشست ؛ يكي ديگر از دانش آموزان ، تكه گچ كوچكي را پرتاب كرد و به سر يكي از همكلاسي هايش زد كه اين كار خشم او را برانگيخت (هيجان خشم). پس از انجام اين گونه نمايش ها ، براي دانش آموزان ، توضيح دادم كه منظور از اين كارها ، معرفي موضوع درس بود و سپس ، تدريس خود را شروع نمودم به طوري كه همه بچه ها با اشتياق ، درس را گوش مي دادند . هنوز چند دقيقه اي بيش نگذشته بود كه متوجه شدم چند نفر از بچه ها به شدت ، خنده شان گرفته و قادر به كنترل خنده خود نيستند .